دنیای من

یکشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٠

بگذار پـرواز کنـم ...

کلمات کليدي :ramin khalili، عشق من تنهایی، ترنم سحر، رامین خلیلی

بگذار پـرواز کنـم ...

طنابی از حسرت هـا خـواهـم ساخت ...


و به درختی از ندیدن هـا خـواهـم بست


گردن حضـور بی وجـود خـودم را


به دست دلهـره های طناب خـواهـم داد !


از صندلی چوبی ثانیه هـا گذر خـواهـم کرد


و با لگدی به این
ثانیه هـا ...


با ثانیه هـا، با تــو ، با آسمـان و با این درخت خشک و
پـوسیده


خداحافظی خـواهـم کرد !


نمی خواهم حتی بـارانی از غصه چشمـان زیبایت را تـر کند


من اکنون آزادم ...


مثل پــرنده مثل یک برگ جــدا مانده از درخت


اکنون آزادم ...


بگذار کمی نفس بکشم هـوای اینجا سرشـار از بوی
تــوست !


اینجا کسی برای نـرسیدن به آرزوهـای آبی مـرا سرزنش نمی کند


بگذار پـرواز کنـم ...


اینجـا دیگر دیـواری وجود ندارد


که فکر مـرا در میـان خـود حبس کند !


بگذار با تقلایی خـودم را به دست طناب بسپـارم


و پرواز کنـم ...


بگذار
بـروم


اینجا ســرد است
......!