دنیای من

جمعه ۱٩ آبان ۱۳٩۱

خطـــ خوردهـ

کلمات کليدي :عشق من تنهایی، زیباترین وبلاگ دنیا، عکس های عاشقانه، رامین خلیلی

چـقـَدرسـפֿـــتـِـﮧ هـَمـِـﮧ رو פֿـــَط بـزَنـے تـآ بــِﮧ یــﮧ نـفـَر بـرسے!

غـ ـافـِل ازاینـکِــﮧ "تـــُو" لیستِ اوטּ

اوَلـیـטּ کَـسـ ــے بـآشے ڪِـﮧ פֿـــَط خــُورבۓ. . .

 

 



جمعه ۱٩ آبان ۱۳٩۱

سآدهـ

کلمات کليدي :

ســـآده کـ ـه بآشـــــے زود حــَل مـــے شَـــوے

مـــے رَوَنـــد

سُـــرآغ..

مَــــسئـ ـ ـــــله اے

دیگــــر...!

 



جمعه ۱٢ آبان ۱۳٩۱

پریشونمـ

کلمات کليدي :عشق من تنهایی، زیباترین وبلاگ دنیا، عکس های عاشقانه، رامین خلیلی

حوصله ات که سر میرود با دلم بازی نکن...!

مـــن در بـی حوصلـگـی هایم با تـــو زندگی کردم...

انتظار

تنهاییَت را دست نزن ، تنها تر میشوی..!!!

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

♥♥♥♥♥♥

♥♥

میخواستم بهت بگم  چقدر پریشونم

 دیدم خودخواهیه دیدم نمیتونم

 تحمل میکنم بی تو به هر سختی

 به شرطی که بدونم شاد و خوشبختی

 به شرطی بشنوم دنیات آرومه

که دوسش داری از چشمات معلومه

یکی اونجاس شبیه من یه دیوونه

 که بیشتر از خودم قدرتو میدونه

چی کار کردی که با قلبم به خاطر تو بی رحمم

تو میخندی چه شیرینه گذشتن تازه می فهمم

تو رو میخوام تموم زندگیم اینه

دارم میرم ته دیوونگیم اینه

نمیرسه به تو حتی صدای من

تو خوشبختی همین بسه برای من...



جمعه ۱٢ آبان ۱۳٩۱

گریهـ

کلمات کليدي :عشق من تنهایی، رامین خلیلی، عکس های عاشقانه، زیباترین وبلاگ دنیا

 


به تو نامه می نویسم نامه ای نوشته برباد

که به اسمت چو رسیدم قلمم به گریه افتاد...

 



جمعه ۱٢ آبان ۱۳٩۱

حرفات بهونهـ بود !!!!!

کلمات کليدي :رامین خلیلی، زیباترین وبلاگ دنیا، عکس های عاشقانه، عشق من تنهایی

 



زمـآن هیـج دردی را دوآ نکــرد..

این مَن بودَم

که به مــرور زمـآن عـآدت کردم..

و بـآ این هـَمه،

چهـ اجبـآر سخـتی اســت،خــَنده...

و بـآور کنیــد که مـَن خوشحـالــَم!


 

یـآدم است

 

آن زمـآن کهـ عـآشق هـم بودیم،

وقـتی سر چیز هـآی کوچیک قـَهرمیکـَردیم

هــَردو می خـَندیدیم

و میگـُفتــیم چهـ بـَچگـآنه بود قـَهرمـآن..

یــآدم است،

تـو همیشه بــآ دلهــُرهمیگـُـفتی:

تـَرسـَم از روزیـ است

کهـ عشـق مـَن رآ هـَم بهـ حــسـآب بچگـی بگـُذاریــ

حـآل از آن روز هـآ ســآل هـآ میگـُذرد

و مـَن چیزی رآ که تو از آن

دِلهــُره داشــتی

دیدَم!

که رو به رویــَم می ایـستی

و میگــویی

تــو فقـط عـشــق بچگـی ام بــودی...

میبیــنی؟

زمـآنه چهـ چیـزهـآ که یـآد نمیدهــَد!